![]() |
![]() |
|
| درباره تئاتر و ... |
|
نگاهم که کرد انگار تمام دردهایش روی دلم نشست خواستم چیزی بگویم نگاهش سرد و بی روح بود دستانش را گرفتم اما دستانش همچون کلمات من در سرمای غم انگیز ان غم بزرگ منجمد شده بود گفت از خدا گله دارم چقدر هم تلخ گفت و من دلم گرفت گفت خسته ا م. دلم می خواهد بخوابم اما نمی توانم گفت فقط او باید برایم لالایی بخواند تا من یک دل سیر بخوابم ...گفت ...گفت ...اما من نتوانستم بگویم دوست من بخاطر مادرت تسلیت می گویم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 بهمن1386ساعت 22 توسط الهه زحمتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|